![]() |
![]() |
|
|
يه زماني تو خونه امون سگ داشتيم، الآنم تو كوچه و حياط خونه مون تا دلتون بخواد گربه! بنابراين من به عنوان كسي كه همنشيني با هر دوي اين موجودات را تجربه كرده ام مي توانم در زمينه تفاوت هاي رفتاري، شخصيتي و حتي وجودي اين دو جانور نظر بدهم. سگ و گربه هر دو حيوانات عجيبي هستند. قدرت درك احساس هر دو فوق العاده است. طوري كه نگاهشان پاسخي قوي براي احساس دروني شما است. وقتي از دست سگتان ناراحت باشيد خودش مي فهمد، حتي مي فهمد از كدام كارش ناراحت شده ايد. نزديك مي آيد و خودش را آن قدر به شما مي چسباند و مي مالد تا او را ببخشيد. اگر او را از خود برانيد به گوشه اي مي رود و با چشماني پر از اشك هر روز به شما مي نگرد. زوزه مي كشد و همانجا مي نشيند تا زماني كه بخشيده شود. عذرخواهي مي كند و ديگر هيچ گاه آن كار را تكرار نمي كند. اما وقتي يك گربه كار زشتي انجام مي دهد و به او مي فهمانيد كه كارش زشت بوده است و او هم حتماً اين را درك مي كند در اين حالت به جاي عذرخواهي براي شما نعره مي كشد، دندان هايش را به شما نشان مي دهد و به شما حمله مي كند و آن کار را روزی ۱۰۰ بار تکرار می کند! وقتي به سگتان نيكي مي كنيد از شما به هر وسيله اي كه بلد باشد و شما هم درك كنيد تشكر مي كند. اما وقتي كه به گربه اي نيكي كنيد بعد از پايان كاربه سراغ كار خودش مي رود گويي وظيفه تان بوده است تازه اگر چنگي به صورتتان نيندازد شانس آورده ايد. وقتي دشمني به شما حمله مي كند سگتان در هر حالتي جان خود را به خطر مي اندازد حتي اگر به قيمت جانش تمام شود، گربه با ديدن كوچكترين خطر خود را به نزديكترين پناهگاه مي رساند! گربه ها معمولاً تعهد چنداني نه به صاحب خود دارند و نه حتي به همسر و فرزندان خود، هر فكر پليدي در سرشان مي گذرد و هيچ احساس شرم و گناهي هم ندارند و تازه آن را حق مسلم خود نيز مي دانند و اگر به آنها اعتراض كنيد با واكنش تندي روبرو خواهيد شد. سگ ها شخصيت ثابتي دارند حتي جاي خواب و دستشويي كه براي خود برمي گزينند هميشه ثابت است اما گربه ها هر شب يك جا مي خوابند و .... سگ حيواني معروف به وفاداري است و گربه معروف به بي حيايي، البته بر خلاف تصور گربه ها ظاهر بسيار محجوب، ملوس و با حيايي دارند. اما ذاتي كه هر چيزي را ابزار رسيدن به اهداف خود مي داند پشت آن نهفته است. سگ ها هميشه تمام حواس و توجهشان پيش صاحبشان است، ولي گربه ها موجوداتي ملوس هستند كه هيچ وقت نه تنها به صاحب خود بلكه به هيچ كسي توجه نمي كنند و تنها انتظار دارند كه به آنها توجه شود. به خوبي ناز مي كنند و مي توانند محبت هر كسي را جلب كنند. گربه هميشه براي انجام كارهاي خود نقشه مي كشد و با زيركي، تيزي و به دقت نقشه خود را اجرا مي كند، ولي متأسفانه حماقت ذاتي سگ چنين اجازه اي را به او نمي دهد. تفاوت هاي ساختاري اين دو حيوان بسيار زياد است! اگر خودتان فكر كنيد موارد بيشتري به ذهنتان مي رسد. مجموعه اين موارد دو نوع شخصيت را در ذهن شما ثبت مي كند.
پي نوشت 1: تا به حال شنيده ايد كه مي گويند فلاني حتي از سگ هم كمتر است؟ يعني در خصلت سگ مؤلفه هايي از اخلاق هست كه در اين انسان كه بايد به مراتب بالاتر باشد، نيست. پي نوشت 2: اگر روزي از خواب برخواستيد و ديديد گربه تان نيست اصلاً تعجب نكنيد! پي نوشت 3: هميشه تعجب مي كردم كه چرا پسرها به نگهداري سگ علاقه دارند ودخترها گربه پي نوشت 4: هرگونه برداشتي از اين مطلب مجاز است! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 24 فروردین1388ساعت توسط حامد |
|
|
رفتم شمال! مسافرتي كه مدت ها بود به دلايل روحي و شخصي و ... ازش فرار مي كردم. اما بالاخره رفتم، چه رفتني! فكرشو نمي كردم از 6 نفرمون 4 نفر جا بزنند، اونم با بهانه هاي مسخره. دليل اصلي كاملاً مشخص بود. رفتن اين سفر واسه نسل ما (نمي دونم چندم مي شه فكر مي كنم دومه) دل شير مي خواست. نه تعداد روزها مشخص بود، نه جاهايي كه مي خواستيم بريم و نه هيچ چيز ديگه اي! كاملاً بدون برنامه. بچه هايي كه خودشون رو به كانون گرم خانواده وابسته كردن بنا به توصيه من بايد به والدين محترمشون مي گفتن ما مي ريم مسافرت و تا اطلاع ثانوي (احتمالاًچند روز بعد!) برنمي گرديم! فكر نمي كردم درصد انقدر بالا باشه كه فقط دو نفر بمونيم. تازه گفتن نداره كه اون يه نفر هم كه با هم رفتيم روزي N بار مامانش بهش زنگ مي زد و به همون مقدار هم خواهرش كه انگار با وجود بودن تو يه خونه با هم هماهنگ نبودن! خنده دارترين جاي مطلب جايي بود كه تو رامسر بعد از اينكه دوستم كل وضعيت فعلي شو واسه مامانش تشريح كرد و 50 بار گفت چشم! بهش گفتم هيچ خري هم نيست به ما زنگ بزنه!! كه همون موقع يكي زنگ زد كه از خنده مرديم. اتفاقاً به خودش هم گفتم كه فكر كنم ناراحت شد!! به هرحال سفر دو نفر نسل دومي به سبك نسل سومي! صبح يك چهارشنبه پاييزي راه افتاديم. بي هدف! چادر، خوراكي به مقدار لازم، تعداد زيادي تي شرت، پيراهن، جين، شلوارك!، ركابي استرژ و ... تنها توشه ما براي اين سفر بود. با توجه به اينكه اين دوستم تا حالا گيلان نرفته بود طبيعتاً همه چي دست خودم بود. منم تصميم گرفتم جاهايي كه خودم بيشتر دوست دارم بريم. از رامسر شروع شد. شهري كه خيلي ها به خاطر آب و هواش اونجا رو جزو گيلان مي دونن. بهشتيه واسه خودش! تو خيابوناي شهرش نفس كه مي كشي ديوونه مي شي! ميري يه جاي ديگه! كوه هاي رامسر خيلي قشنگه! جواهرده رو نرفته بودم كه رفتيم. خيلي قشنگ بود. ويلايي كه تا هفته پيش شبي 150 هزار تومان اجاره مي دادن تو اين هفته هاي خلوت قيمتش به 50 تومن رسيده بود كه خوب من گفتم 10 تومن بيشتر نمي دم و اونم بعد از كلي چونه زدن و خسته كردن خودش به همون 10 تومن راضي شد! دوست داشتم تو كوه مي موندم. ولي وقتي اين رفيق ما تو پيچ هاي 360 درجه با 95 تا مي پيچه طبيعيه كه وقتي چهارتاچرخ ماشين بره تو يه چاله به عمق نيم متر شانس بياري چرخ همونجا نبره. وقتي كار به اينجا رسيده بود بايد برمي گشتيم پايين و سريع ماشين رو مي برديم تعميرگاه. نفسمون حبس شده بود. يه چرخ كاملاً لنگ مي زد و صدا مي داد. اگه مي بريد خيلي خطرناك بود. به هرحال پولوس تاب برداشته بود، سيبك شل شده بود و رينگ درب و داغون! درستش كرديم مفت! يه خونه فول امكانات تو شهر گرفتيم 10 تومن!!! دوستام كه هفته پيش رفته بودن رامسر زير شبي 150 تومن خونه پيدا نكرده بودن. تا نصفه شب ساحل بوديم. دريا تو شب يه چيز ديگه است. بهترين خاطره اي كه از رامسر تو ذهنم مونده يه دختر 17-18 ساله با ژاكت قرمز و دامن سفيده كه ميوه هاي وحشي و كوهي مي فروخت كه خودش چيده بود. تو يه كلبه كنار جاده هاي سرد و بارون زده جنگلي. زيباييش خيره كننده بود. نگاهش خيلي عجيب بود. هيچ وقت يادم نمي ره. صبح راه افتاديم به سمت گيلان. ساحل زيباي چابكسر و جنگل هاي پشتش با رودخونه هاي آروم. جاده چمخاله و شهرهاي زيبايي از جمله لنگرود. لاهيجان رو هميشه تو جمعه ها بعدازظهر مي شناختم. پياده روي دور درياچه و بالا رفتن از كوه سبز و قرمز با گل خيس و چسبنده شيطان كوه. لاهيجان عوض شده. تلكابين زدند كه سوار شديم. حال داد. بچه كه بودم از شيطان كوه كه مثل ديوار راست بود سبزه ها و علف ها رو مي گرفتم و بالا مي رفتم. اما اين دفعه برام سخت بود. دوستم كه اصلاً نتونست بياد. الان تا بالاشو پله زدند و آبشار مصنوعي ساختند. از پله ها رفتيم. من تا آخرش رفتم راحت. اما دوستم به موبايلم زنگ زد كه حالش بده. با سرعت برگشتم و ديدم دراز به دراز يه جا افتاده!! نمي دونم خودش مي گفت فشار گرفتدش ولي فكر مي كنم كم آورده بود!!! تو راه چند بار تو رامسر و لنگرود بحثمون شد كه تو لاهيجان يه كم جدي شد. جفتمون عقب نشيني كرديم! من ديگه بي خيالش شدم. شب رفتيم تو جاده هاي فرعي داخل (رودبنه) همون جايي كه يه طرفش جنگله و يه طرفش قصابي هايي كه جلوش منقل هاي بزرگ داره و كنده درخت و نيمكت و سيخ هاي دسته چوبي به اندازه يك متر و نيم. تو عمرم انقدر گوشت رو يه جا نخورده بودم. شب رسيديم سياهكل. جايي پيدا نكرديم بخوابيم. من گفتم چادر دوستم گفت مسافرخونه! من گفتم هتل ولي از شانسمون نداشت يا ما پيدا نكرديم! فكر مي كنيد مسافرخونه تو يه شهر فسقلي جنگلي چه شكليه؟ نم گرفته ساده، با سقف چوبي، شبي 10 تومن. تا نصفه شب ورق بازي كرديم. صبح رفتيم تو يه قهوه خونه كه كلي خاطره است! بوي چايي سياهكل تو اون رطوب و مه نمي دوني با آدم چه كار مي كنه. نيمرو خورديم و راه افتاديم به سمت جنگل. به سمت ديلمان. فكر نمي كنم تو ايران جايي به اون قشنگي باشه. جاده هايي كه از وسط جنگل هاي انبوه و سبز يشمي مه گرفته، با نم بارون و صداي پرنده ها رد مي شه. آبشار و عبور جاده از ابرها و رفتن بالاي ابرها! مناظري كه تو هيچ جاي ديگه اي نمي شه پيدا كرد. سرسبزترين جاي ايران كه اونجا ديگه باور نمي كنيد كه زنده ايد و رو زمين هستيد. نمي شه وصفش كرد. بعدش رفتيم رشت. شهري كه توش بزرگ شدم. بخش هايي از اين قسمت رو تو اين مطلب نمي گم. نه به خاطر اينكه اهميت نداره. به خاطر اينكه زيادي مهمه. تو يه پست ديگه مي نويسم. رشت عوض شده. مدرن بود مدرن تر شده. اما خيلي شلوغ. جاهايي كه سالي يه ماشين هم ازش رد نمي شد چراغ قرمز داره با چه ترافيكي. گلسار، تختي، لاكاني، سبزه ميدون و ... واي. ولش كن. اينا رو بايد بعداً بگم. بعد از چرخيدن تو شهر طبق معمول رفتيم تو رستوران هاي سنتي تا غذاهاي محلي بخوريم. پيشنهاد دوستم اين بود كه خوب خيلي هم گرون مي شد. طوري كه ديدم تا اون لحظه نزديك 80 تومن خرج كردم. خيلي خنده دار بود. همش من خرج مي كردم دوستم يه بار حساب كرد و سهم خودش شد 17 هزار تومن! و بهم داد. جمعه بعد از ظهر گفت خيلي خوب شدا! چند روزه اومديم مسافرت بهترين جاها مي ريم بهترين غذاها رو مي خوريم خيلي ارزون شد. همش شد 17 هزار تومن. برم تهران بگم همه تعجب مي كنن. بهش گفتم احمق ارزون نشد. تو كم دادي! خودش هم از خنده تركيد. يه بار ديگه حساب كرديم كلي بدهكار بود! رفتيم بازار رشت. چه حالي ميده. خوج خريدم!!!!!!!! سير محلي و درار!! واسه دوستم هم پنير سيامزگي. تو رشت از يه جا كلوچه فومن اورژينال خريدم كه رفت قاطي كلوچه هاي لاهيجان و لنگرود. جمعه عصر برگشتيم به سمت تهران. دوست داشتم جنگل هاي سراوان مي رفتيم مي مونديم كه خوب دوستم خيلي خسته بود. شب رسيديم تهران. سفري كه حالا از هر لحظه اش خاطره دارم. كاش بشه يه بار ديگه برم. اين دفعه احتمالاً سراوان، اسالم، قلعه رودخان، ماسوله، اون طرف ديگه. اين سفر واسم خيلي درس هاي ديگه هم داشت كه يكي يكي تو مطلب هام مي نويسم. جالبه |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 22 مهر1387ساعت توسط حامد |
|
|
خواستم نام اين مطلب را اولويت بندي در ارزش ها بگذارم. نامش خيلي مهم نيست. بحثي كه با دو نفر از دوستانم داشتم باعث نوشتن اين مطلب شد. هر دوي اين دوستان پيش از اين به صورت كتبي و شفاهي به محتواي مطلب فعلي كه پيش از آن نيز به انحاي مختلف به صورت مانيفست از طرف من بيان شده بود، همراهي خود را اعلام كرده بودند. اما اكنون در كدام پارادوكس ذهني گرفتار شده اند خود بايد پاسخ دهند. مفاهيمي مانند اخلاق و ارزش ها به قدري نسبي، حسي، تعريف نشده و قراردادي هستند كه نمي توان دست به مطلق انگاري زد و تعريفي ثابت و اصولي و تغيير ناپذير را براي آنها در نظر گرفت. اگرچه پيش از اين در مباحث ديني، معرفتي، فلسفي و ... تعاريفي تقريباً مشترك در اين خصوص انجام شده است. بسياري از آنها كاملاً ساده است. قتل نكنيم، دروغ نگوييم، به حقوق ديگران تجاوز نكنيم، دزدي نكنيم و ... . ولي برخي هم كاملاً پيچيده هستند (حداقل از نظر من) مانند ايثار و فداكاري. البته حتي گاهي همان مفاهيم ساده هم پيچيده مي شوند! مثلاً گاهي صداقت شما باعث كشته شدن صدها نفر مي شود! انتخاب با خودتان است؛ دروغ بگوييد يا ملت را به كشتن بدهيد!! پيش از تشريح و ساده سازي پيچيدگي ها ابتدا مانيفست را مي نويسم. نظري كه با هر دو دوستم مشتركم. تعريف ساده اين است كه شما نبايد به خود و ديگران ضرر بزنيد و اگر مي توانيد سود هم برسانيد. اما خوب بايد كمي هم اولويت بندي كرد. فكر مي كنم تمامي ارزش ها تنها بر اساس منافع فردي و اجتماعي در مقاطع زماني گسترده تعريف مي شوند. بسيار ساده است. شما ابتدا بايد خود را دوست داشته باشيد. به خودتان ضرر نزنيد. منافع خود را تشخيص دهيد و به خود سود برسانيد. البته اين سود خود مبهم است و بيشتر بر اساس لذت هايي تعريف مي شود كه براي انسان مضر نباشند. در مرحله بعدي شما بايد به فكر ديگران باشيد. به ديگران ضرر نرسانيد. آزادي آنها را محدود و حقوقشان را ضايع نكنيد. حتي اگر مي توانيد به آنها سود هم برسانيد. در مرحله نهايي شما به كل انسانها و حتي جانداران مي انديشيد. به آيندگان ضرر نمي رسانيد! منابع موجود را از بين نمي بريد و حتي دستاوردي را براي آنها به ميراث مي گذاريد. اين ديگران و آيندگان گاهي تنها فرزند شما است و گاهي كل بشريت! قطعاً هرچقدر تعداد نفرات افزايش يابد ارزش كار شما بيشتر است. يكي از دو دوست بزرگوار اين درجه بندي را ارزش گذاري انسان ها بر اساس مسؤوليت پذيري عنوان كردند. گاهي انسان تنها مسؤوليت خود را مي پذيرد و گاهي خود را در برابر انسان هاي بيشتر (همسر، خانواده، هم ميهنان، بشريت و حتي كليه جانداران و محيط زيست) مسؤول مي داند. ايثار و فداكاري به معناي فداكردن خود در برابر ديگران است. به عبارت ديگر شما منافع ديگران را بر منافع خود ترجيح مي دهيد. مي گويند اين يكي از رفتارهاي عجيب و از معدود تفاوت هاي انسان ها با حيوانات است. از خودگذشتگي يك رفتار والاي اخلاقي است. در واقع زماني است كه شما حاضر هستيد در تعريف بالا جاي اولويت اول و دوم را جابجا كنيد. البته اين فداكاري هم بايد خود در يك چارچوب عقلاني قرار گيرد. مثلاً اينكه آيا شما واقعاً درحال سود رساندن به ديگران هستيد يا تنها داريد خود را از بين مي بريد؟ بدون انجام هيچ عمل مؤثرفنا مي كنيد؟!! همين پيچيدگي ها نشان مي دهد كه اساساً اخلاق در حوزه اي اجتماعي تعريف مي شود، اين خود به شرايط محيطي يا به عبارتي زماني و مكاني وابسته است و به طور كلي مفاهيم اخلاقي نسبت به يكديگر ارزيابي مي شوند. اما آنچه كه مرا به حيرت فرو مي برد در هم تنيدگي عقلانيت و احساس در كنش هاي اخلاقي است. اگرچه اعتقاد به اصول اخلاقي از نوعي عقلانيت كلان سرچشمه مي گيرد اما در سطوح بالاي آن مانند ايثار، احساس به شدت خود را نشان مي دهد. در مطلبي ديگر تلاش خواهم كرد تا نظر خود را درباره رابطه عقل و احساس در تصميم گيري ها بنويسم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 24 شهریور1387ساعت توسط حامد |
|
|
كاش بدونم از كدوم جاده ميای
تا بشينم لحظه ها به انتظار چشمهامو فانوس جاده ها كنم تا ببينی جاده رو در شب تار |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 14 مرداد1387ساعت توسط حامد |
|
|
شاید شما هم مثل من اولین بار عبارت نقطه کور را در ارتباط با رادار شنیدید اما واقعاً ما به چه چیزی می گوییم نقطه کور؟! خودم هم تعجب کردم وقتی که تمام کتاب رادار و کتب مشابه را مرور کردم و چنین چیزی نیافتم! پس در اینجا سعی می کنم با توجه به فرمول های رادار و برخی یافته ها! این مفهوم را تعریف کنم! لطفاً این تعریف را بپذیرید! حداقل تا پایان این مقاله!!
مقدمه طولانی ای بود نه؟! همه این حرف ها را زدم تا یه چیز بگم! من معتقدم ذهن همه ما مانند رادار دارای نقاط کور زیادی است! مثلاً؛ و در آخر: همیشه یکی از بزرگترین لذت های تحلیلی ام!! توجه، کشف و نشان دادن نقاط کور ذهنی خود و دیگران بوده است! سعی می کنم اینجا هم همین کار را ادامه دهم! ممکن است بسیاری از مطالب احساسی باشند یا عقلانی. چه ایرادی دارد؟! مگر گیرنده های ما چیزی جز تمامی حواس ما هستند؟ و آیا حس و احساسات تنها شامل حواس پنجگانه می شود؟ همچنین فرآیند سیستم تحلیل گر بر مبنای داده های ارسالی و دریافتی یعنی همین حواس و احساسات استوار است! همچنین این رادار! متعلق به من است! منی از نوع خود! بنابراین نقش این من و این خود در اینجا بسیار پررنگ است. در واقع این وبلاگ به نوعی تجلی این خود و نگاه و دریافت این خود از دنیای پیرامون آن است. من نظر یا احساسم را در مورد هر چیز که به ذهنم برسد در اینجا خواهم نوشت. اما یادمان نرود که فرکانس این رادار (خود) در اینجا نیز محرمانه است!!!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 26 تیر1387ساعت توسط حامد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
88/01/01 - 88/01/31 87/07/01 - 87/07/30 87/06/01 - 87/06/31 87/05/01 - 87/05/31 87/04/01 - 87/04/31 |
| پیوندها |
|
سميك گفت و گوی اصلاحی بوی خاك |
|
RSS
|